رضا قليخان هدايت

1455

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بمى دست بردند و مستان شدند * ز ياد سپهبد بدستان شدند بروز چهارم بر آراست گيو * چنين گفت با گرد سالار نيو كه كاووس تند است و هشيار نيست * هم اين داستان بر دلش خوار نيست بزابلستان گر درنگ آوريم * [ زمين پيش كاووس تنگ آوريم ] آمدن رستم نزد كاوس بفرمود تا رخش را زين كنند * دم اندر دم ناى [ رويين ] كنند سواران كابل شنيدند ناى * برفتند با ترك و جوشن ز جاى گرازان بدرگاه شاه آمدند * گشاده دل و نيكخواه آمدند يكى بانگ زد شه بگيو از نخست * پس آنگاه شرم از دو ديده بشست كه رستم كه باشد كه فرمان من * كند خوار و پيچد ز پيمان من بگيرش ببر زنده بر دار كن * ازو نيز مگشاى با من سخن ز گفتار او گيو را دل بخست * كه يا زد برستم بدين‌گونه دست برآشفت با گيو و با پيل‌تن * از آن مانده خيره همه انجمن بفرمود پس طوس را شهريار * كه رو هر دو را زنده بركن بدار بشد طوس و دست تهمتن گرفت * به دو مانده پرخاش‌جويان شگفت تهمتن برآشفت بر شهريار * كه چندين مدار آتش اندر كنار تو سهراب را زنده بر دار كن * برآشوب و بدخواه را خوار كن [ بزد تند يك دست ] بر دست طوس * تو گفتى ز پيل ژيان يافت كوس ز بالا نگون اندرآمد بسر * برو كرد رستم بتندى گذر بدر شد بخشم و برآمد برخش * منم گفت شير اوژن تاج‌بخش چو خشم آورم شاه كاووس كيست * چرا دست‌يازد به من طوس كيست زمين بنده و رخش‌گاه منست * نگين گرز و مغفر كلاه منست شب تيره از تيغ رخشان كنم * به آوردگه بر سر افشان كنم سرنيزه و تيغ يار منست * دو بازو و دل شهريار منست